گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 27 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

35 هفته و 1 روز( شروع ماه آخر)

1393/6/19 11:43
نویسنده : مامان سعیده
1,092 بازدید
اشتراک گذاری

سلام زندگی منبغل

خوبی عزیزِ مامان؟

امروز 35هفته و 1 روز هستیم, و چندروزیه که وارد ماه آخر شدیم؛

فک کنم اگه خدا بخواد یک ماه دیگه تو بغلمیبغل

ای قربونت برم که همه رو بی تاب دیدنت کردی!

نمیدونی بابا رحیم چقدر ذوق داره برای دیدنت,وقتی ازت حرف میزنه قند تو دلش آب میشه!

ثانیه شماری میکنه برای اومدنت پسر قشنگمبوس

گل پسریِ من چندروز پیش یه شوک به همه وارد کرد و فک کردیم که دیگه وقت اومدنشه و

میخاد زودتر از موعد بیاد بغل مامن و باباش

یه شب حسابی دل درد و کمر درد گرفتم  ,انقباضات شکمم زیاد شده بود و تقریبا همه علائمم به زایمان

میخورد.

با دوستم ساناز که ماماست هم حرف زدم و اونم تایید کرد که ممکنه مراحل زایمان باشه و باید حساااابی استراحت کنم و از جام بلند نشم و حتما یه سونو هم برم تا وضعیت پسری رو چک کنم

یکشنبه بعدازظهر وقت سونو داشتیم,با  بابا رفتیم و کلی هم معطل شدیم طبق معمول

بازم همون خانوم دکتر مهربونه بود؛ میخواستم از چهرت عکس واضح بندازه که گفت چون بزرگ شدی دیگه نمیشه عکس خوشگل وواضح انداخت

آخه بابا اصرار داشت قیافه ی پسرشو ببینهراضی

وضعین مایع  دورت خوب بود,ضربان قلبتم همینطور خداروشکر

فقط پایین بودی و وضعیت جفت هم 2 به 3بود که یه کم نگرانم کرد

سونو ی 16شهریور:

وزنت:2655

ضربان قلبت:164

مایع دورت :174میلی متر

سنت هم 35 هفته کامل

البته بحساب سونو های قبلی 34 هفته و 5روز بودم ولی دکتر تشخیص 35هفته داد.

یه لحظه صورت ماهت رو دیدم و چهرت کامل مشخص شد؛خیلی عوض شدی مامانی!

قشنگ شکل بچه هایی شده بودی که تازه بدنیا اومدن

دلم ضعف رفت وقتی دیدمتبغل

ش و م ب و ل کوچولوت هم مشخص بود کااامل!خندونک اولین بار بود میدیمشخجالت

قربون پسر بی حیام برم که پاهاش باز کرده بود!

میدونی از همه با حال تر چی بود!؟

موهات تو سونو مشخص بودزیبا

دکتر گفت معمولا مو تو سونو معلوم نمیشه ولی ببین چقدر موهاش مشخصه!

ای قربونت برمممممم من که کچل نیستیبوس

خلاص ه جوابو گرفتیم و اومدم بیرون,بابا دنبال عکست میگشت که دید نیست!حالش گرفته شد

میگفت من میخواستم ببینمش!

گفتم دلت بسوزه من دیدمشزبان حرصش در میومدخندونک خخخ...

یکشنبه شب بالاخره بعداز کلی تماس و تهدید بالاخره سرویس کمدت رو آورد اونم ساعت 10ونیم شب!

تا 1مشغول نصب تخت و بودن

خداروشکر از بابت سرویست هم خیالمون راحت شد

دیروز هم بالاخره سرویس کالسکه ت رو آوردیم]از شانس ما همش گیر آدمای بد قول میوفتیمعصبانی

دیروز با مامان جون و بابا رحیم رفتیم بیرون برات سه چرخه هم خریدیمراضی

تقریبا دیگه چیزی نمونده یه سری خورده ریزه که مامان جون اصرار داره بخره!

خاله حمیده هنوز مشهده؛خاله جون هم رفتن شمال؛مامان ِ بابا و عمه الهام هم امروز رفتن بابلسر

ان شالله به امید خدا شنبه یکشنبه که همه اومدن  وسایلت رو کامل میارن و میچینن

دست مامان جون و آقا جون درد نکنه که اینقدر زحمت کشیدنمحبت

یه اتفاق فوق العاده شگفت انگیزی که تو این هفته افتاد این بود که؛ از سینه م شیر اومدزیبا

البته شیر که نه,یه مایع شفاف بیرنگ که مامانم گفت شیر یا همون آغوز اولیه است.

حس خییییییلی خوبی بود,خیلی خوشحال شدم

آخه نگران بودم که چرا تا الان شیری تو سینه هام نیومده

نکنه امیرعلی مامان گرسنه بمونه

حالم اون لحظه وصف نشدنی بودبغل

دیگه جونم برات بگه که این روزا رو باید بیشتر استراحت کنم تا شما هوس زود اومدن نکنیزیبا

حالا من برم یه کم دراز بکشم که کمرم درد گرفت(همین الان خودتو قلمبه کردی یه گوشه شکمم؛ قربون موست بشم من که قلمبه ش میکنیخندونک)

مواظب خودت باش خوشگلِ مامانبوس

 

 

پسندها (2)

نظرات (2)

هستی مامی
19 شهریور 93 15:09
ثمره
20 شهریور 93 22:29