35 هفته و 1 روز( شروع ماه آخر)
سلام زندگی من
خوبی عزیزِ مامان؟
امروز 35هفته و 1 روز هستیم, و چندروزیه که وارد ماه آخر شدیم؛
فک کنم اگه خدا بخواد یک ماه دیگه تو بغلمی
ای قربونت برم که همه رو بی تاب دیدنت کردی!
نمیدونی بابا رحیم چقدر ذوق داره برای دیدنت,وقتی ازت حرف میزنه قند تو دلش آب میشه!
ثانیه شماری میکنه برای اومدنت پسر قشنگم
گل پسریِ من چندروز پیش یه شوک به همه وارد کرد و فک کردیم که دیگه وقت اومدنشه و
میخاد زودتر از موعد بیاد بغل مامن و باباش
یه شب حسابی دل درد و کمر درد گرفتم ,انقباضات شکمم زیاد شده بود و تقریبا همه علائمم به زایمان
میخورد.
با دوستم ساناز که ماماست هم حرف زدم و اونم تایید کرد که ممکنه مراحل زایمان باشه و باید حساااابی استراحت کنم و از جام بلند نشم و حتما یه سونو هم برم تا وضعیت پسری رو چک کنم
یکشنبه بعدازظهر وقت سونو داشتیم,با بابا رفتیم و کلی هم معطل شدیم طبق معمول
بازم همون خانوم دکتر مهربونه بود؛ میخواستم از چهرت عکس واضح بندازه که گفت چون بزرگ شدی دیگه نمیشه عکس خوشگل وواضح انداخت
آخه بابا اصرار داشت قیافه ی پسرشو ببینه
وضعین مایع دورت خوب بود,ضربان قلبتم همینطور خداروشکر
فقط پایین بودی و وضعیت جفت هم 2 به 3بود که یه کم نگرانم کرد
سونو ی 16شهریور:
وزنت:2655
ضربان قلبت:164
مایع دورت :174میلی متر
سنت هم 35 هفته کامل
البته بحساب سونو های قبلی 34 هفته و 5روز بودم ولی دکتر تشخیص 35هفته داد.
یه لحظه صورت ماهت رو دیدم و چهرت کامل مشخص شد؛خیلی عوض شدی مامانی!
قشنگ شکل بچه هایی شده بودی که تازه بدنیا اومدن
دلم ضعف رفت وقتی دیدمت
ش و م ب و ل کوچولوت هم مشخص بود کااامل!
اولین بار بود میدیمش
قربون پسر بی حیام برم که پاهاش باز کرده بود!
میدونی از همه با حال تر چی بود!؟
موهات تو سونو مشخص بود
دکتر گفت معمولا مو تو سونو معلوم نمیشه ولی ببین چقدر موهاش مشخصه!
ای قربونت برمممممم من که کچل نیستی
خلاص ه جوابو گرفتیم و اومدم بیرون,بابا دنبال عکست میگشت که دید نیست!حالش گرفته شد
میگفت من میخواستم ببینمش!
گفتم دلت بسوزه من دیدمش
حرصش در میومد
خخخ...
یکشنبه شب بالاخره بعداز کلی تماس و تهدید بالاخره سرویس کمدت رو آورد اونم ساعت 10ونیم شب!
تا 1مشغول نصب تخت و بودن
خداروشکر از بابت سرویست هم خیالمون راحت شد
دیروز هم بالاخره سرویس کالسکه ت رو آوردیم]از شانس ما همش گیر آدمای بد قول میوفتیم
دیروز با مامان جون و بابا رحیم رفتیم بیرون برات سه چرخه هم خریدیم
تقریبا دیگه چیزی نمونده یه سری خورده ریزه که مامان جون اصرار داره بخره!
خاله حمیده هنوز مشهده؛خاله جون هم رفتن شمال؛مامان ِ بابا و عمه الهام هم امروز رفتن بابلسر
ان شالله به امید خدا شنبه یکشنبه که همه اومدن وسایلت رو کامل میارن و میچینن
دست مامان جون و آقا جون درد نکنه که اینقدر زحمت کشیدن
یه اتفاق فوق العاده شگفت انگیزی که تو این هفته افتاد این بود که؛ از سینه م شیر اومد
البته شیر که نه,یه مایع شفاف بیرنگ که مامانم گفت شیر یا همون آغوز اولیه است.
حس خییییییلی خوبی بود,خیلی خوشحال شدم
آخه نگران بودم که چرا تا الان شیری تو سینه هام نیومده
نکنه امیرعلی مامان گرسنه بمونه
حالم اون لحظه وصف نشدنی بود
دیگه جونم برات بگه که این روزا رو باید بیشتر استراحت کنم تا شما هوس زود اومدن نکنی
حالا من برم یه کم دراز بکشم که کمرم درد گرفت(همین الان خودتو قلمبه کردی یه گوشه شکمم؛ قربون موست بشم من که قلمبه ش میکنی
)
مواظب خودت باش خوشگلِ مامان



35 هفته و 1 روز( شروع ماه آخر) 

